فاتحان شهرهای رفته بربادیم باصدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید ازسینه راویان قصه های رفته ازیادیم کس به چیزی یا پشیزی برنگیرد سکه هامان را
کتابی بی برگ و برم
کدامین صفحه ی مرا خوانده ای؟
هر ورق من دردی پنهان
بگو از من چه میدانی؟
نام من...؟
با سرفصلی جاودانه یا مخدوش؟
چرا بسنده می کنی!!
تنها به جلد زیبایم منگر
هر سطر من کتابی از نگفته هاست